روزهای آخر تابستان
بود که ابوالفضل کتابهای حسابان و فیزیک سوم دبیرستان خوشخوان را خرید تا برای
سال تحصیلی آماده شود و با سبکتر کردن بار درسها، بتواند در طول سال هم المپیاد بخواند. مثل همیشه شروع به پند و نصیحت کردن من کرد، مرا ضعیفتر از خودش میدید و برایم دل میسوزاند. دوباره دلسوزیاش برایم گل کرد : « درست قوی نیست. بیا با هم بخشی از دروس سال سوم
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10
همیشه حساش کردم و همیشه تلاش کردم که انکارش کنم.
من خداباورم و به او اعتقاد دارم!
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10


برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10
بدون دوست نمی توان زندگی کرد،
و هم چنین بدون دشمن!
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10
« ... هر وقت بچهام میزد زیر گریه، من هم میزدم زیر
گریه، بلندتر از بچهام گریه میکردم - چون نمیدانستم که باید چیکار کنم.
هر وقت مهمون میاومد، به مادرم زنگ میزدم که بیاد کمکم کنه.
مامانم از مهمونها پذیرایی میکرد و من هم با بچههای مهمونها برنامه کودک
نگاه میکردم! »
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10


زن فومنی سیلی می خورد. ایران به خروش میآید. امام جمعه فومن برای دلجویی به دیدار زن دستفروش میرود.
ادامه مطلببرچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10


چراغ نئونی مغازه خراب شده، گوشه پلکش می پرد.
حتی چراغ ها هم تیک عصبی پیدا کرده اند!
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:10